همه چیز از یاد ادم میره , مگه یادش که همیشه یادشه.

بلاخره یه صندوق خریدم.اخه خیلی وقت بود میخواستم این کارو بکنم اما دو دل بودم.

میخواستم هر چی خاطره دارم بذارم توش و درشو ببندم .این روزا خاطره ها دیگه خیلی بهم فشار اوردن.منم یهو تصمیمو گرفتمو از خونه زدم بیرون و با یه صندوق برگشتم.

تا اینجا که خوب بود اما همینکه اومدم وسایلمو بذارم توش همه خاطراتم ریختن رو سرم.

با یه سری از اونا خندیدم.با یه سری دیگه افسوس گذشت زمان رو خوردم و ...........

با چندتایی از اونا گریه کردم.مخصوصا وقتی یادم میومد با چه ذوق و هیجانی اونا رو خریدم و حالا چه بلایی سرشون اومده.

با کادویی که هیچ وقت به دست صاحبش نرسید.

با چیزهایی که یاد اور دل شکستمه و....................................

فکر میکردم با این کار راحت میشم.اما دیدن دوباره تمام تون وسایل مثل سر باز کردن یه زخم کهنه بود.

امیدوارم بلاخره زخم منم خوب بشه.


/ 12 نظر / 53 بازدید
نمایش نظرات قبلی
رویا

کجایی ویکا ! دیگه سر نمی زنی ! / می بینم که زدی تو کار خونه تکونی [نیشخند] اون خاطراتو که ناراحتت می کنن نریز تو صندوق بریزشون دور[گل]

نینا

این نیز بگذرد [ناراحت]

فرهادسیمین

سلام نقش خاطره خیلی خیلی عمیق وجونداره به سادگی از یاد نمیره ولی نباید حتی سعی کنیم فراموششون کنیم چون آینده ی ما وابسته به اونهاست[گل]

سپیده

ولی خاطرات من این توو جا نمی شه.اینقد سنگینه که این صندوق تحملشو نداره[ناراحت] آره ویکا جونم زخم دل دل ما با این چیزا مداوا نمی شه[گریه]

پرستو

[گل][گل] امشب تمام حوصله ام را در یک کلمه کوچک در "تو" خلاصه کرده ام کاش میشد یکبار دیگر فقط همین یکبار تکرار شوی !!!! این شعریه که من هر وقت صندوقمو باز می کنم زمزمه می کنم نا خود آگاه [ناراحت]

آزاد اما اسیر

حستو میفهمم.. حتی اگه بریزیشون دور..باز نمیتونی ازشون فرار کنی..