فقط گاهی. آدمیزاد است.....

 
 
گاهی، آدمیزاد است خب.
 
 
 
گاهی، فقط گاهی.
 
گاهی از بود و نبود آدم های اطرافش خسته می شود.
 
گاهی بی دلیل بغض می کند.
 
گاهی بی هوا خاطراتش را می کاود به دنبال
 
رد و نشانی از یک پشت گرمی، یک کوه، یک تکیه گاه.
 
 
یک جفت چشم که فقط ببیند.
 
یک نگاه ساده به گفتن یکی کنار تو هست،
 
یکی تو را می فهمد، یکی هوایت را دارد.
 
گاهی دلش یک راه دور می خواهد در یک جای دور.
 
دور از تمام گذشته و حال و آینده.
 
دور از خودش.
 
 
به معجزه باران شدن یک ابر سیاه، به آرامش داشتن یک او.
 
گاهی چیزهایی که از اختیار آدمی خارج است
 
بی اختیار سرش هوار می شود و کلافه اش می کند.
 
گاهی گم می شود در نداشته ها و نبودن ها و نتوانستن ها.
 
 
صندلی های غبار گرفته پشت میزهای دونفره،
 
زیر درخت های شمال، پای یک رودخانه.
 
گاهی همه چیز را سیاه و سفید می بیند. بیشتر سیاه.
 
و این گاهی ها که گذشت،
 
باز می خندد، حرف می زند، فراموش می کند،
 
سرش را به کار گرم می کند که مثلاً زندگی می کند.
 
 
 
 
/ 4 نظر / 23 بازدید
سعید

خدایــــــــــــــــــــ♥ـــــــــــــــــــــــا . . . وقتی همه چيز را به تو مي سپارم ، نورِ بي كرانِ تو در من جريان مي یابد ؛ و دعايم به بهترين شيوه ی ممكن متجلی می شود . . . پس هم اكنون خود را در آغوش تو رها مي كنم ، تا تمام آشفتگی ها و سردرگمي هايم ، در حضور امن و گرمِ تو ، به آرامی ذوب شوند و از ميان بروند . . .

امپراطور

"طو" را با (ط) دسته دار مینویسم... طو برایم با تمام دنیا فرق داری!! سلام دوست خوبم ببخش بخاطر این مدت که نبودم پستهای قشنگتو خوندم و لذت بردم به منم سر بزن آپم[گل]

آوا

سهم من از تو هر چه بود هست...باهمان طراوت و گرمای اغازین عزیز می دارمش تا اخرین نبض بودن!تا لحظه سپردن به خاک....

نظافت منزل

مرسی لذت بردم. منتظر مطالب بیشتر از شما هستم.