همه کس,یک کسی,هرکسی,هیچ کس....

چهار نفر بودند که اسمشان این ها بود :‌ 

 _ همه کس ، _ یک کسی ، _

هر کسی ، _ هیچ کس .

 کار مهمی در پیش داشتند و همه مطمئن

بودند که یک کسی این کار را به انجام می رساند . هر کسی

 می توانست این کار را بکند ،‌ اما هیچ کس این کار را نکرد

 . یک کسی عصبانی شد ، چرا که این کار ، کار همه کس بود

 ، اما هیچ کس متوجه نبود که همه کس این کار را

نخواهد کرد. سرانجام داستان این طوری تمام شد که

هر کسی یک کسی را سرزنش کرد که چرا هیچ کس

 کاری را نکرد که همه کس می توانست انجام بدهد .

/ 11 نظر / 82 بازدید
نمایش نظرات قبلی
صبا

وای خیلی خیلی زیبا بود[دست]خوشم اومد[لبخند]

فانی

سلام خوبی ویکای عزیزم؟ به خدا بی معرفت نیستم فقط یه کم زیادی گرفتارم. گیج شدم بین این کس اااااا... جالب بود ... مواظب خودت باش[قلب]

فانی

سلام خوبی ویکای عزیزم؟ به خدا بی معرفت نیستم فقط یه کم زیادی گرفتارم. گیج شدم بین این کس اااااا... جالب بود ... مواظب خودت باش[قلب]

عاطفه

سلام دوست خوبم به روزم و منتظر حضور گرمت[گل]

سايه

سلام جالب بود! حكايت ماست ديگه ![گل]

رسپینا

سلام وبتون زیباست تبریک میگم وقت کردید سر بزنید خوشحال میشم یادت نره یادم کنی

رسپینا

راستی یادم رفت بگم اسمتون خیل زیباست پست زن زیبا برای من قابل خوندن نیست حروف روی هم سوارند و کادر سفید اونها رو احطه کرده[گل][خداحافظ]

پرستو

چه جالب بود خوشم اومد ... [نیشخند]

فرزین

آخرش من که نفهمیدم چی شد! کی به کیه؟

ara

خوبه این 4 تا همدیگرو دارن بی کس نیستند[چشمک]