من درم...بگو به من...که دیوار بشنود

خدایا.........از اين همه تنهايي اجازه هست ميان اغوشت پنهان شوم؟

یکی بود یکی نبود. یه روزی روزگاری یه خانواده ی سه نفری بودن.

 یه پسر کوچولو بود با مادر و پدرش، بعد از یه مدتی خدا یه داداش

کوچولوی خوشگل به پسرکوچولوی قصه ی ما میده، بعد از چند روز که

از تولد نوزاد گذشت .

پسرکوچولو هی به مامان و باباش اصرار می کنه که اونو با نوزاد تنها

بذارن. اما مامان و باباش می‌ترسیدن که پسرشون حسودی کنه و یه

بلایی سر داداش کوچولوش بیاره.اصرارهای پسرکوچولوی قصه اونقدر

زیاد شد که پدر و مادرش تصمیم گرفتن اینکارو بکنن اما در پشت در اتاق

مواظبش باشن.

پسر کوچولو که با برادرش تنها شد … خم شد روی سرش و گفت :

داداش کوچولو! تو تازه از پیش خدا اومدی ……….

به من می گی قیافه ی خدا چه شکلیه ؟

 آخه من کم کم داره یادم می ره؟؟؟؟؟؟

 

 

نوشته شده در ٤ شهریور ۱۳٩٠ساعت ۱:٤٥ ‎ق.ظ توسط ویکا نظرات () |