من درم...بگو به من...که دیوار بشنود

خدایا.........از اين همه تنهايي اجازه هست ميان اغوشت پنهان شوم؟

ازم نخواه با تو بمونم......تو هیچی از من نمیدونی

                                                     اگه بگم راز دلم رو........تو هم کنارم نمیمونی

یادمه یه مدت پیش وقتی فهمید چه نقابی زدم کلی شاکی شد .میگفت این کار رو با خودت نکن. میگفت حداقل پیش من که میایی بدون نقاب بیا و مطمئن باش که من دوستت هستم و هیچ وقت نه تنهات میذارم و نه از دستت ناراحت میشم. کلی گفت و گفت و گفت تا بالاخره من قبول کردم بدون نقاب برم پیشش, اما..................

اما اونم مثل بقیه بود و من ساده و احمق.

حالا اون همون کسیه که هی بهم گیر میده. هی بهم میگه چرا انقدر عوض شدی. هی بهم غر میزنه و  ................................

منم دوباره نقابمو زدم. اینجوری خیلی بهتره ................................ 


 

نوشته شده در ۱٠ اسفند ۱۳۸٩ساعت ۱۱:٤٢ ‎ب.ظ توسط ویکا نظرات () |