من درم...بگو به من...که دیوار بشنود

خدایا.........از اين همه تنهايي اجازه هست ميان اغوشت پنهان شوم؟

بلاخره یه صندوق خریدم.اخه خیلی وقت بود میخواستم این کارو بکنم اما دو دل بودم.

میخواستم هر چی خاطره دارم بذارم توش و درشو ببندم .این روزا خاطره ها دیگه خیلی بهم فشار اوردن.منم یهو تصمیمو گرفتمو از خونه زدم بیرون و با یه صندوق برگشتم.

تا اینجا که خوب بود اما همینکه اومدم وسایلمو بذارم توش همه خاطراتم ریختن رو سرم.

با یه سری از اونا خندیدم.با یه سری دیگه افسوس گذشت زمان رو خوردم و ...........

با چندتایی از اونا گریه کردم.مخصوصا وقتی یادم میومد با چه ذوق و هیجانی اونا رو خریدم و حالا چه بلایی سرشون اومده.

با کادویی که هیچ وقت به دست صاحبش نرسید.

با چیزهایی که یاد اور دل شکستمه و....................................

فکر میکردم با این کار راحت میشم.اما دیدن دوباره تمام تون وسایل مثل سر باز کردن یه زخم کهنه بود.

امیدوارم بلاخره زخم منم خوب بشه.


نوشته شده در ۸ اسفند ۱۳۸٩ساعت ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ توسط ویکا نظرات () |