من درم...بگو به من...که دیوار بشنود

خدایا.........از اين همه تنهايي اجازه هست ميان اغوشت پنهان شوم؟

 من خدایی دارم,

که در این نزدیکی است

نه در آن بالاها

مهربان,خوب,قشنگ

چهره اش نورانیست

گاهگاهی سخنی می گوید،

با دل کوچک من، ساده تر از سخن ساده من

او مرا می فهمد

او مرا می خواند،

او مرا می خواهد

او همه درد مرا می داند

***

یاد او ذکر من است،

در غم و در شادی

چون به غم می نگرم،

آنزمان رقص کنان می خندم

که خدا یار من است،

که خدا در همه جا یاد من است

او خدایست که همواره مرا می خواهد

***

دیگران می گویند :

آن کسانی که به ظاهر بنده خوب خدایند

به من می گویند : !!

 کافر شده ای

و چه هشدار که از آتش دوزخ دادند

باز هم می گویند

که خدا اینجا نیست

:

و خدای آنها، غیر آنست که من می بینم،

می دانم

یک خدایی بی رحم

غرق در خودخواهی،عاشق ظلم و ریا و همه خشم و عذاب

آن خدایست که آنها گویند

بنده او باشیم

 

 

***

دیده را می بندم

در دلم می خندم

 

زیر لب می گویم

:

پس خدا اینجا نیست

!!!!!!!

 

نوشته شده در ۱٦ بهمن ۱۳۸٩ساعت ۱۱:۳۸ ‎ب.ظ توسط ویکا نظرات () |