من درم...بگو به من...که دیوار بشنود

خدایا.........از اين همه تنهايي اجازه هست ميان اغوشت پنهان شوم؟

تا دیگران به دیوانگی‌ام پی نبرند
دست‌هایِ خالی ِ به آغوش گشاده‌ام را
به خستگی در کردن مبدل می‌کنم
و به خود می‌گویم
گریه نکن بدبخت

.

.

.

 خبر دارد از آنچه بین دستهای ایشان است.

بله,خبر دارد از جای خالی اش در بین دست هایی که به آغوش گشاده ام.

 

 

نوشته شده در ٥ بهمن ۱۳۸٩ساعت ٥:٠۱ ‎ب.ظ توسط ویکا نظرات () |