من درم...بگو به من...که دیوار بشنود

خدایا.........از اين همه تنهايي اجازه هست ميان اغوشت پنهان شوم؟

نمیدونم چم شده.حسم کاملا خنثی است.نه چیزی رو دوست دارم.نه از چیزی بدم میاد.نه میخوام با کسی باشم.نه میخوام تنها باشم.

یه دوستی دارم بیچاره داره بال بال میزنه اما من.......هرکاری هم میکنم که شاید یه چیزی ته وجودم تکون بخوره انگار نه انگار.تنها چیزی که دارم یه کوچولو عذاب وجدان نسبت به این دوستمه.

من قبل , اصلا اینجوری نمیشد.هرچقدر هم اوضاعش بد بود حداقل حفظ ظاهر میکرد. با هیچ کسی حتی دشمنش هم اینطوری رفتار نمیکرد چه برسه به کسی که دوستشه اما من حالا با من قبلم خیلی خیلی فرق داره.یه جورایی که بعضی اوقات کاری میکنه که شوک زده میشم.اصلا دیگه قابل پیش بینی نیست.

هر چی هم سعی کردم من قبل رو یادش بیارم فایده نداشت.میگه اون قبلی رو دیگه دوست نداره.براشم اصلا نتیجه کاراش مهم نیست.میگه هرچی باداباد. هرکی هم منو میخواد باید همینجوری بخواد .خیلی هم بد نیست اما بعضی اوقات دیگه واقعا ادمو گیر میندازه.نمیدونم چیکار کنم,واقعا نمیدونم. 

  

نوشته شده در ۳ بهمن ۱۳۸٩ساعت ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ توسط ویکا نظرات () |