من درم...بگو به من...که دیوار بشنود

خدایا.........از اين همه تنهايي اجازه هست ميان اغوشت پنهان شوم؟

 
 
گاهی، آدمیزاد است خب.
 
 
 
گاهی، فقط گاهی.
 
گاهی از بود و نبود آدم های اطرافش خسته می شود.
 
گاهی بی دلیل بغض می کند.
 
گاهی بی هوا خاطراتش را می کاود به دنبال
 
رد و نشانی از یک پشت گرمی، یک کوه، یک تکیه گاه.
 
 
یک جفت چشم که فقط ببیند.
 
یک نگاه ساده به گفتن یکی کنار تو هست،
 
یکی تو را می فهمد، یکی هوایت را دارد.
 
گاهی دلش یک راه دور می خواهد در یک جای دور.
 
دور از تمام گذشته و حال و آینده.
 
دور از خودش.
 
 
به معجزه باران شدن یک ابر سیاه، به آرامش داشتن یک او.
 
گاهی چیزهایی که از اختیار آدمی خارج است
 
بی اختیار سرش هوار می شود و کلافه اش می کند.
 
گاهی گم می شود در نداشته ها و نبودن ها و نتوانستن ها.
 
 
صندلی های غبار گرفته پشت میزهای دونفره،
 
زیر درخت های شمال، پای یک رودخانه.
 
گاهی همه چیز را سیاه و سفید می بیند. بیشتر سیاه.
 
و این گاهی ها که گذشت،
 
باز می خندد، حرف می زند، فراموش می کند،
 
سرش را به کار گرم می کند که مثلاً زندگی می کند.
 
 
 
 
نوشته شده در ٢٠ دی ۱۳٩٢ساعت ۸:٥٢ ‎ب.ظ توسط ویکا نظرات () |