من درم...بگو به من...که دیوار بشنود

خدایا.........از اين همه تنهايي اجازه هست ميان اغوشت پنهان شوم؟

خدایا دوستت دارم.چقدر دیروز دلم بارون میخواست. امروز بالاخره بارون اومد. اونم چه بارونی.عالی بود.یک ساعت فقط زیر بارون راه رفتم.انگار خدا فهمیده بود که چقدر بهش احتیاج داشتم.اخه همه چیز مهیا بود.خیابونهای اروم ,درختها و مناظر زیبا.روح منم انقدر تشنه بود که بدون هیچ صدایی فقط به صدای بارون گوش میداد.با تمام وجودم داشتم بارونم رو حس میکردم و میبلعیدم.انقدر خوب بود که همه خستگی هامو  از یاد بردم.وقتی رسیدم خونه خیس خیس بودم ولی چه حس عالی داشتم.تازه شدم.تازه تازه..............

 

نوشته شده در ٢٥ دی ۱۳۸٩ساعت ۱۱:٢٧ ‎ب.ظ توسط ویکا نظرات () |