من درم...بگو به من...که دیوار بشنود

خدایا.........از اين همه تنهايي اجازه هست ميان اغوشت پنهان شوم؟

همین یک شب

خودم را دوست خواهم داشت

انگشتانم برای گیسوانم

شانه می شوند

لبهایم مرا در آینه می بوسند

...دستهایم تن سردم را گرم میکنند

و از نوازشم بند بندتنم

سرشار می شود

میدانی

ما هرگز خودمان را ستایش نکردیم

از خود بیزار بودیم

بودنمان به هویت دیگری

وابسته شد

و چه زخمها

که از ادمهای بی هویت

بر پیکر خود زدیم

ما ظالمیم بر خود

که از هراس تنهایی

به بی کسی رسیدیم

و هیچ ندانستیم

اگر خویش را بیابیم و

دوستش بداریم

دوست داشته می شویم

آنگونه که باید

ومن

از همه دنیا همین یک شب را

با خودم می خواهم.......


لیلا هژیر ----

 

نوشته شده در ٧ شهریور ۱۳٩۱ساعت ۱۱:۳٥ ‎ب.ظ توسط ویکا نظرات () |