من درم...بگو به من...که دیوار بشنود

خدایا.........از اين همه تنهايي اجازه هست ميان اغوشت پنهان شوم؟

باز...

 بازم امشب گریه کردم

باز....

 بازم امشب لب مرگ

پای خود را پس کشیدم

مردم از بس نه شینیدم

توو...

 توی این شهر مه آلود

اگه حتی یه نفر بود

همونم دست منو خوند

زد و اون جونمو سوزوند

گناهم...

 بودن و بودن و پاکی

گناهم...

 مثل دیگرون نبودن

اسم من...

 بیگانه عریان

مردم از بس نه شنیدم

 

 

 

نوشته شده در ٢ خرداد ۱۳٩۱ساعت ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ توسط ویکا نظرات () |