من درم...بگو به من...که دیوار بشنود

خدایا.........از اين همه تنهايي اجازه هست ميان اغوشت پنهان شوم؟

 خدایا....
می خواهم اعتراف کنم !
خسته ام  ....
من امانت دار خوبی نیستم ,
"مرا" از من بگیر....مال خودت !
من نمی توانم نگهش دارم ...!!!
 
  
 
 
نوشته شده در ٢٠ شهریور ۱۳٩۱ساعت ٧:٢٠ ‎ب.ظ توسط ویکا نظرات () |

همین یک شب

خودم را دوست خواهم داشت

انگشتانم برای گیسوانم

شانه می شوند

لبهایم مرا در آینه می بوسند

...دستهایم تن سردم را گرم میکنند

و از نوازشم بند بندتنم

سرشار می شود

میدانی

ما هرگز خودمان را ستایش نکردیم

از خود بیزار بودیم

بودنمان به هویت دیگری

وابسته شد

و چه زخمها

که از ادمهای بی هویت

بر پیکر خود زدیم

ما ظالمیم بر خود

که از هراس تنهایی

به بی کسی رسیدیم

و هیچ ندانستیم

اگر خویش را بیابیم و

دوستش بداریم

دوست داشته می شویم

آنگونه که باید

ومن

از همه دنیا همین یک شب را

با خودم می خواهم.......


لیلا هژیر ----

 

نوشته شده در ٧ شهریور ۱۳٩۱ساعت ۱۱:۳٥ ‎ب.ظ توسط ویکا نظرات () |

 یـه جـآیی به بـعد دیگه ، نه دَست‌ پــآ میزنی

نه بــآل بـــآل میـ‍زنی

نه دل دل مـیکـنی

نه داد و بیداد میـکـنی

نه گــریه میـکنی

...

نه سـرت میزنی به دیوار
 
نه مـشـتت میکوبی به دیوار
 
از یه جایی به بـَعد فـَقط سکوت میکنی سکوت !
 
 
نوشته شده در ٤ شهریور ۱۳٩۱ساعت ۸:۱٥ ‎ب.ظ توسط ویکا نظرات () |