من درم...بگو به من...که دیوار بشنود

خدایا.........از اين همه تنهايي اجازه هست ميان اغوشت پنهان شوم؟

گنجشک می خندید

 به اینکه چرا هر روز

بی هیچ پولی

 برایش دانه می پاشم...

من می گریستم

 به اینکه حتی او هم

محبت مرا

از سادگی ام می پندارد...

 

نوشته شده در ۱٦ اسفند ۱۳٩۱ساعت ٩:٥۳ ‎ب.ظ توسط ویکا نظرات () |