من درم...بگو به من...که دیوار بشنود

خدایا.........از اين همه تنهايي اجازه هست ميان اغوشت پنهان شوم؟

چشم‌هایم بسته


در تاریکی نشسته


مثل ِ یکی اعدامی


که به دیوار بسته


سینه‌ام برای مرگ


بی‌تابی می‌کند

 

نوشته شده در ٢٧ خرداد ۱۳٩٠ساعت ۸:٥۸ ‎ب.ظ توسط ویکا نظرات () |

ما باید پدرانمان را دوست بداریم

برایشان دمپایی مرغوب بخریم

و وقتی دیدیم به نقطه ای خیره مانده اند

برایشان یک استکان چای بریزیم

پدران

.

.

پدران

.

.

ما باید پدرانمان را دوست بداریم.

پ.ن١:روز پدر مبارک.

پ.ن٢:روز مرد به تمام کسایی که بی توجه به جنسیتشون مردونه زندگی میکنن مبارک.

پ.ن٣:این عکس کاریه که من وقتی بچه بودم میکردم.پاهام رو روی پاهای بابام میذاشتم و با هم راه میرفتیم.یادش به خیر.

نوشته شده در ٢٦ خرداد ۱۳٩٠ساعت ۱٠:٥٤ ‎ق.ظ توسط ویکا نظرات () |

راه که می روم مدام بر می گردم پشت سرم را نگاه می کنم

دیوانه نیستم

خنجر از پشت خورده ام

نوشته شده در ٢٢ خرداد ۱۳٩٠ساعت ۱۱:۳٥ ‎ب.ظ توسط ویکا نظرات () |

چهار نفر بودند که اسمشان این ها بود :‌ 

 _ همه کس ، _ یک کسی ، _

هر کسی ، _ هیچ کس .

 کار مهمی در پیش داشتند و همه مطمئن

بودند که یک کسی این کار را به انجام می رساند . هر کسی

 می توانست این کار را بکند ،‌ اما هیچ کس این کار را نکرد

 . یک کسی عصبانی شد ، چرا که این کار ، کار همه کس بود

 ، اما هیچ کس متوجه نبود که همه کس این کار را

نخواهد کرد. سرانجام داستان این طوری تمام شد که

هر کسی یک کسی را سرزنش کرد که چرا هیچ کس

 کاری را نکرد که همه کس می توانست انجام بدهد .

نوشته شده در ۱٩ خرداد ۱۳٩٠ساعت ۸:٢٠ ‎ب.ظ توسط ویکا نظرات () |

جند وقته تا میایم چیزی بنویسم انگار همه چی از ذهنم پاک میشه.

چند باری هم نوشتم اما همه رو پاک کردم

گرفتار سکوت شدم

سکوت...........

سکوتی که گویا قبل از هر فریادی لازم است.

شاید بالاخره سکوت منم شکست.

شاید............

نوشته شده در ۱۳ خرداد ۱۳٩٠ساعت ۱:٤۸ ‎ب.ظ توسط ویکا نظرات () |

دلم سفر می خواهد

.

تنها

.

به هر کجا شد

.

جز اینجا

نوشته شده در ٧ خرداد ۱۳٩٠ساعت ۱۱:٤٠ ‎ب.ظ توسط ویکا نظرات () |

میدونی چرا وقتی بچه ها به دنیا میان گریه میکنن؟؟؟؟

.

.

.

.

.

اخه میخوان خودشونو واسه زندگی تو این دنیا اماده کنن.

نوشته شده در ٥ خرداد ۱۳٩٠ساعت ۸:۱٧ ‎ب.ظ توسط ویکا نظرات () |
زنی را می شناسم من
که شوق بال و پر دارد
ولی از بس که پر شور است
دو صد بیم از سفر دارد

زنی را می شناسم من
که در یک گوشه ی خانه
میان شستن و پختن
درون آشپزخانه

سرود عشق می خواند
نگاهش ساده و تنهاست
صدایش خسته و محزون
امیدش در ته فرداست

زنی را می شناسم من
که می گوید پشیمان است
چرا دل را به او بسته
کجا او لایق آنست

زنی هم زیر لب گوید
گریزانم از این خانه
ولی از خود چنین پرسد
چه کس موهای طفلم را
پس از من می زند شانه؟

زنی آبستن درد است
زنی نوزاد غم دارد
زنی می گرید و گوید
به سینه شیر کم دارد

زنی را با تار تنهایی
لباس تور می بافد
زنی در کنج تاریکی
نماز نور می خواند
   
زنی خو کرده با زنجیر
زنی مانوس با زندان
تمام سهم او اینست
نگاه سرد زندانبان

زنی را می شناسم من
که می میرد ز یک تحقیر
ولی آواز می خواند
که این است بازی تقدیر

زنی با فقر می سازد
زنی با اشک می خوابد
زنی با حسرت و حیرت
گناهش را نمی داند


زنی واریس پایش را
زنی درد نهانش را
ز مردم می کند مخفی
که یک باره نگویندش
چه بد بختی چه بد بختی

زنی را می شناسم من
که شعرش بوی غم دارد
ولی می خندد و گوید
که دنیا پیچ و خم دارد

زنی را می شناسم من
که هر شب کودکانش را
به شعر و قصه می خواند
اگر چه درد جانکاهی
درون سینه اش دارد

زنی می ترسد از رفتن
که او شمعی ست در خانه
اگر بیرون رود از در
چه تاریک است این خانه
  
زنی شرمنده از کودک 
کنار سفره ی خالی
که ای طفلم بخواب امشب
بخواب آری
و من تکرار خواهم کرد
سرود لایی لالایی

زنی را می شناسم من
که رنگ دامنش زرد است
شب و روزش شده گریه
که او نازای پردرد است

زنی را می شناسم من
که نای رفتنش رفته
قدم هایش همه خسته
دلش در زیر پاهایش
زند فریاد که بسه

زنی را می شناسم من
که با شیطان نفس خود
هزاران بار جنگیده
و چون فاتح شده آخر
به بدنامی بد کاران
تمسخر وار خندیده
 
زنی آواز می خواند
زنی خاموش می ماند
زنی حتی شبانگاهان
میان کوچه می ماند

زنی در کار چون مرد است
به دستش تاول درد است
ز بس که رنج و غم دارد
فراموشش شده دیگر
جنینی در شکم دارد

زنی در بستر مرگ است
زنی نزدیکی مرگ است

سراغش را که می گیرد
نمی دانم؟
شبی در بستری کوچک
زنی آهسته می میرد

زنی هم انتقامش را
ز مردی هرزه می گیرد
...
زنی را می شناسم من
 
پ.ن: روز زن و روز مادر مبارک
نوشته شده در ٢ خرداد ۱۳٩٠ساعت ۱٢:٥٦ ‎ق.ظ توسط ویکا نظرات () |