من درم...بگو به من...که دیوار بشنود

خدایا.........از اين همه تنهايي اجازه هست ميان اغوشت پنهان شوم؟


مرا من فرسودم
در جدال ِ دردناک ِ من با من
مرا من شکست دادم و من از من شکست خوردم
با خود به جدال دائم
خود را شکست دادن و خود را شکستن
و از درد ِ شکست ِ همواره
دل‌افگار بودن
من
نام ِ دیگر ِ دردم

نوشته شده در ۱ اسفند ۱۳۸٩ساعت ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ توسط ویکا نظرات () |

زندگی مثل پاییز میمونه که

هر برگش رو ورق بزنی,

اشکت رو در میاره.

 


نوشته شده در ٢٦ بهمن ۱۳۸٩ساعت ٧:٢۸ ‎ب.ظ توسط ویکا نظرات () |

تعجب نداره آدمها دیونه میشن

دیونه نشودنشون تعجب داره

مخصوصا با تمام اتفاقهایی

که می تونه تو یه روز واسه آدم بیفته.

نوشته شده در ٢۳ بهمن ۱۳۸٩ساعت ۱۱:٤۱ ‎ب.ظ توسط ویکا نظرات () |

وقتی دلت میگیره,تنهایی را تا انتهای حصار فریاد میزنی. 

نوشته شده در ٢٢ بهمن ۱۳۸٩ساعت ۱:٢۸ ‎ب.ظ توسط ویکا نظرات () |

حرف های تو

همان هایی است که نمی گویی

همان زندگی است

که به هم ریخته

که بی معنا شده

نوشته شده در ٢٠ بهمن ۱۳۸٩ساعت ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ توسط ویکا نظرات () |

 من خدایی دارم,

که در این نزدیکی است

نه در آن بالاها

مهربان,خوب,قشنگ

چهره اش نورانیست

گاهگاهی سخنی می گوید،

با دل کوچک من، ساده تر از سخن ساده من

او مرا می فهمد

او مرا می خواند،

او مرا می خواهد

او همه درد مرا می داند

***

یاد او ذکر من است،

در غم و در شادی

چون به غم می نگرم،

آنزمان رقص کنان می خندم

که خدا یار من است،

که خدا در همه جا یاد من است

او خدایست که همواره مرا می خواهد

***

دیگران می گویند :

آن کسانی که به ظاهر بنده خوب خدایند

به من می گویند : !!

 کافر شده ای

و چه هشدار که از آتش دوزخ دادند

باز هم می گویند

که خدا اینجا نیست

:

و خدای آنها، غیر آنست که من می بینم،

می دانم

یک خدایی بی رحم

غرق در خودخواهی،عاشق ظلم و ریا و همه خشم و عذاب

آن خدایست که آنها گویند

بنده او باشیم

 

 

***

دیده را می بندم

در دلم می خندم

 

زیر لب می گویم

:

پس خدا اینجا نیست

!!!!!!!

 

نوشته شده در ۱٦ بهمن ۱۳۸٩ساعت ۱۱:۳۸ ‎ب.ظ توسط ویکا نظرات () |

سالهــــــــــا دویده ام

با قلبـــــــــی معلق و پایـــی در هــــوا

دیگــــر طــاقت رویاهــــایم تمــــــــــام شده ست

دلم...
.
.
.
  دلــــــــــم رسیدن می خواهــــــد ! 
 

          

نوشته شده در ۱٥ بهمن ۱۳۸٩ساعت ٢:٠۳ ‎ق.ظ توسط ویکا نظرات () |

خسته ام از ادمهایی که ادعای دوستی میکنن و همه اش خودشون رو بهترین دوستت میدونن و ادعا میکنن که بهترین فردی هستن که ممکنه واسه تو وجود داشته باشه.اونوقت درست وقتی که بهشون نیاز داری به دلیلی های واهی تنهات میذارن.تنها گذاشتنشون به کنار تازه یه چیزی هم طلبکار میشن و همه چیز رو میندازن تقصیر ادم که تو باید این کارو میکردی تا من پیشت بودم یا فلان کار میکردم و...................... وای از دست این ادها واااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای

نوشته شده در ۱٢ بهمن ۱۳۸٩ساعت ۱۱:٠۸ ‎ب.ظ توسط ویکا نظرات () |

بعضی چیزها یا تو وجودت هست یا نیست.

نوشته شده در ۱۱ بهمن ۱۳۸٩ساعت ۱٠:۱۳ ‎ب.ظ توسط ویکا نظرات () |

ستاره ها واسه این روشنند که هرکسی بتواند یک روز مال خودش را پیدا کند! 

نوشته شده در ۱۱ بهمن ۱۳۸٩ساعت ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ توسط ویکا نظرات () |

دیروز که از سر کار برمیگشتم به خاطر اخر هفته بودن و ... به طور کلی خیلی هیجان داشتم. جوری که همه وجودم شاد بود. یه اهنگ شاد هم گذاشته بودم و داشتم واسه خودم کیف میکردم . اصلا هم حواسم به اطرافه نبود تا اینکه پشت چراغ قرمز وایسادم. یک لحظه دیدم ماشین بغلی داره چپ چپ نگاهم میکنه گفتم شاید مقنعه ام دوباره خیلی رفته عقب و نفهمیدم اما دیدم سر جاشه. یه کوچولو که فکر کردم دیدم تنها فرقم این لبخنده گنده روی لبم.این انرژی که حتی از نگاهم پیداست.واقعا نمیدونم چه بلایی سرمردم اومده که وقتی یه نفر رو میبینن که شاده فکر میکنن دیونه است.واقعا چرا؟ یعنی شاد بودن یه نفر تو این مملکت انقدر وحشتناکه؟؟خب اگه خودت شاد نیستی چرا دیگه به یه ادم شاد اینجوری نگاه میکنی؟شاد نیستی و نمیخوای شاد باشی به خودت ربط داره حداقل با نگاهت دیگرون رو ازار نده. 

 

نوشته شده در ۸ بهمن ۱۳۸٩ساعت ۱۱:٠٤ ‎ب.ظ توسط ویکا نظرات () |

کسی باید باشد تا به ادم یاد بدهد از دست دادن خیلی بیشتر از نداشتن غمگین میکند ادم را....

نوشته شده در ۸ بهمن ۱۳۸٩ساعت ۱:۳٥ ‎ق.ظ توسط ویکا نظرات () |

تا دیگران به دیوانگی‌ام پی نبرند
دست‌هایِ خالی ِ به آغوش گشاده‌ام را
به خستگی در کردن مبدل می‌کنم
و به خود می‌گویم
گریه نکن بدبخت

.

.

.

 خبر دارد از آنچه بین دستهای ایشان است.

بله,خبر دارد از جای خالی اش در بین دست هایی که به آغوش گشاده ام.

 

 

نوشته شده در ٥ بهمن ۱۳۸٩ساعت ٥:٠۱ ‎ب.ظ توسط ویکا نظرات () |

نمیدونم چم شده.حسم کاملا خنثی است.نه چیزی رو دوست دارم.نه از چیزی بدم میاد.نه میخوام با کسی باشم.نه میخوام تنها باشم.

یه دوستی دارم بیچاره داره بال بال میزنه اما من.......هرکاری هم میکنم که شاید یه چیزی ته وجودم تکون بخوره انگار نه انگار.تنها چیزی که دارم یه کوچولو عذاب وجدان نسبت به این دوستمه.

من قبل , اصلا اینجوری نمیشد.هرچقدر هم اوضاعش بد بود حداقل حفظ ظاهر میکرد. با هیچ کسی حتی دشمنش هم اینطوری رفتار نمیکرد چه برسه به کسی که دوستشه اما من حالا با من قبلم خیلی خیلی فرق داره.یه جورایی که بعضی اوقات کاری میکنه که شوک زده میشم.اصلا دیگه قابل پیش بینی نیست.

هر چی هم سعی کردم من قبل رو یادش بیارم فایده نداشت.میگه اون قبلی رو دیگه دوست نداره.براشم اصلا نتیجه کاراش مهم نیست.میگه هرچی باداباد. هرکی هم منو میخواد باید همینجوری بخواد .خیلی هم بد نیست اما بعضی اوقات دیگه واقعا ادمو گیر میندازه.نمیدونم چیکار کنم,واقعا نمیدونم. 

  

نوشته شده در ۳ بهمن ۱۳۸٩ساعت ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ توسط ویکا نظرات () |