من درم...بگو به من...که دیوار بشنود

خدایا.........از اين همه تنهايي اجازه هست ميان اغوشت پنهان شوم؟

 و رسالت من این خواهد بود

 تا دو استکان چای داغ را

 از میان دویست جنگ خونین

 به سلامت بگذرانم

 تا درشبی بارانی

 آن ها را 

 با خدای خویش

 چشم در چشم هم نوش کنیم

 

نوشته شده در ۱ بهمن ۱۳۸٩ساعت ٢:۳٤ ‎ق.ظ توسط ویکا نظرات () |

نگذاشتن با نخواستیم کلی فرق دارد.......................

سرنوشت را نمیشود از سر نوشت......................

نوشته شده در ٢٩ دی ۱۳۸٩ساعت ٦:٢٤ ‎ب.ظ توسط ویکا نظرات () |

همه چی از یاد آدم میره , مگه یادش که همیشه یادشه.

نوشته شده در ٢۸ دی ۱۳۸٩ساعت ۱:۱۸ ‎ق.ظ توسط ویکا نظرات () |

 تا بچه آداب ِ غذاخوردن را بیاموزد

تا مشق‌هایش را درست و بی‌غلط بنویسد

 تا بفهمد دو با دو می‌شود چهار

و ساعت ِ نه باید به رختخواب رفت

دلش را می‌شکنند

روحش را آزرده می‌کنند

 چشمش را به گریه می‌اندازند

 تا بفهمد قاشق را چگونه دست بگیرد وقتی که به غذا میل ندارد

 بی‌غلط بنویسد شادی وقتی که دلش ‌شکسته است

دو با دو را بگوید چهار وقتی که عدد ِ خودش تنهایی ‌است

و بخوابد وقتی که خوابزده به تاریکی خیره است

 

 

نوشته شده در ٢٦ دی ۱۳۸٩ساعت ۱۱:٥٦ ‎ب.ظ توسط ویکا نظرات () |

خدایا دوستت دارم.چقدر دیروز دلم بارون میخواست. امروز بالاخره بارون اومد. اونم چه بارونی.عالی بود.یک ساعت فقط زیر بارون راه رفتم.انگار خدا فهمیده بود که چقدر بهش احتیاج داشتم.اخه همه چیز مهیا بود.خیابونهای اروم ,درختها و مناظر زیبا.روح منم انقدر تشنه بود که بدون هیچ صدایی فقط به صدای بارون گوش میداد.با تمام وجودم داشتم بارونم رو حس میکردم و میبلعیدم.انقدر خوب بود که همه خستگی هامو  از یاد بردم.وقتی رسیدم خونه خیس خیس بودم ولی چه حس عالی داشتم.تازه شدم.تازه تازه..............

 

نوشته شده در ٢٥ دی ۱۳۸٩ساعت ۱۱:٢٧ ‎ب.ظ توسط ویکا نظرات () |

بی وفا باشی شکایت میکنند ،

 با وفا باشی خیانت میکنند ،

مهربانی گرچه ایینی خوش است ،

مهربان باشی رهایت میکنند.

نوشته شده در ٢٤ دی ۱۳۸٩ساعت ٩:٤٩ ‎ب.ظ توسط ویکا نظرات () |

خیلی خسته ام از این زندگی . اخه هیچ وقت نمیفهمی چه بازی برات در پیش گرفته. امروز نمیدونم چی شد اما یهو یاد پارسال این موقع های خودم افتادم. خیلی بد حالم گرفته شد. پارسال این موقع ها همه چیز برام قشنگ بود و به قولی رو ابرا سیر میکردم. حس میکردم معنی زندگی رو دارم میفهمم.حس میکردم بالاخره جاده اصلی زندگیمو پیدا کردم و میدونم که این جاده اصلیه و بهترین انتخاب اما..................................

اما زهی خیال باطل . اخه اون فقط یه کوره راه بود که من اشتباه گرفته بودمش. چه بهای گزافی هم واسه این اشتباهم دادم.انقدر گزاف که هنوزم کمر راست نکردم. 

از اینکه قبل از اینکه خیلی دیر بشه فهمیدم که کوره راهه خدا رو شکر میکنم.اما بهای بعضی فهمیدن ها خیلی زیاده.

نوشته شده در ٢٤ دی ۱۳۸٩ساعت ۱:۳۸ ‎ق.ظ توسط ویکا نظرات () |

وای خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا 

خسته شدم از این ادمهایی که فقط و فقط ادعا هستن.همیشه فکر میکنن عقل کل هستن و صلاح دیگرون رو بهتر از خودشون میدونن.حالا اگه از ادم بزرگتر بودن یا تجربه بیشتری داشتن میشد یه کم رو حرفشون فکر کرد اما ....................

مثلا من یه همکار دارم که خیلی ادعای دوستی میکنه.امروز  من از دست رئیسم کفری بودم اومدم باهاش صحبت کنم تا از عصبانیتم کم شه اونم ورداشته تو اوج عصبانیت من منو نصیحت کردن.بابا یکی به این بگه هیچ کس تو اوج عصبانیت احتیاج به نصیحت نداره. خلاصه که یه کاری کرد که از کرده خودم مثل چی پشیمون شدم و تصمیم گرفتم دیگه موقعی که عصبانی هستم باهاش حرفی نزنم.

نوشته شده در ٢٢ دی ۱۳۸٩ساعت ٧:٢٠ ‎ب.ظ توسط ویکا نظرات () |

راستی در هوای شرجی هم دیدن دوستان تماشایی است....................

به غریبی قسم نمیدانم چه بگویم.......

جز اینکه خوشحالم..................

من عاشق سوپرایز کردن ادمهام. دیشب یه نفر رو سوپرایز کردم و یه کادو بهش دادم. انقدر از کادوهه خوشش اومد که کم مونده بود .....................خجالت برقی تو چشماش افتاد که بیا و ببین.

منم هنوز از اینکه انقدر خوشحالش کردم دارم کیف میکنم.

نوشته شده در ٢۱ دی ۱۳۸٩ساعت ٧:٠٤ ‎ب.ظ توسط ویکا نظرات () |

بعضی وقتها آدم به خاطر کاری که داره با خودش میکنه از خودش متنفر میشه. اینجور وقتهاست که دلش میخواد بلند داد بزنه و بعدش سرش رو بکوبه به دیوار.

نوشته شده در ۱٩ دی ۱۳۸٩ساعت ۱۱:۱٤ ‎ب.ظ توسط ویکا نظرات () |
آنجا که درخت بید به آب می رسد، یک بچه قورباغه و یک کرم همدیگر را دیدند آن ها توی چشم های ریز هم نگاه کردند... و عاشق هم شدند. کرم، رنگین کمان زیبای بچه قورباغه شد، و بچه قورباغه، مروارید سیاه و درخشان کرم... بچه قورباغه گفت: «من عاشق سرتا پای تو هستم» کرم گفت:« من هم عاشق سرتا پای تو هستم.قول بده که هیچ وقت تغییر نمی کنی..» بچه قورباغه گفت :«قول می دهم.» ولی بچه قورباغه نتوانست سر قولش بماند. او تغییر کرد. درست مثل هوا که تغییر می کند. دفعه ی بعد که آنها همدیگر را دیدند، بچه قورباغه دو تا پا درآورده بود. کرم گفت:«تو زیر قولت زدی» بچه قورباغه التماس کرد:« من را ببخش دست خودم نبود...من این پا ها را نمی خواهم... من فقط رنگین کمان زیبای خودم را می خواهم.» کرم گفت:« من هم مروارید سیاه و درخشان خودم را می خواهم. قول بده که دیگر تغییر نمیکنی.» بچه قورباغه گفت قول می دهم. ولی مثل عوض شدن فصل ها، دفعه ی بعد که آن ها همدیگر را دیدند، بچه قورباغه هم تغییر کرده بود. دو تا دست درآورده بود. کرم گریه کرد :«این دفعه ی دوم است که زیر قولت زدی.» بچه قورباغه التماس کرد:«من را ببخش. دست خودم نبود. من این دست ها را نمی خواهم... من فقط رنگین کمان زیبای خودم را می خواهم.» کرم گفت:« و من هم مروارید سیاه و درخشان خودم را... این دفعه ی آخر است که می بخشمت.» ولی بچه قورباغه نتوانست سر قولش بماند. او تغییر کرد. درست مثل دنیا که تغییر می کند. دفعه ی بعد که آن ها همدیگر را دیدند، او دم نداشت. کرم گفت:«تو سه بار زیر قولت زدی و حالا هم دیگر دل من را شکستی.» بچه قورباغه گفت:« ولی تو رنگین کمان زیبای من هستی.» «آره، ولی تو دیگر مروارید سیاه ودرخشان من نیستی. خداحافظ.» کرم از شاخه ی بید بالا رفت و آنقدر به حال خودش گریه کرد تا خوابش برد. یک شب گرم و مهتابی، کرم از خواب بیدار شد.. آسمان عوض شده بود، درخت ها عوض شده بودند همه چیز عوض شده بود... اما علاقه ی او به بچه قورباغه تغییر نکرده بود.با این که بچه قورباغه زیر قولش زده بود، اما او تصمیم گرفت ببخشدش. بال هایش را خشک کرد. بال بال زد و پایین رفت تا بچه قورباغه را پیدا کند. آنجا که درخت بید به آب می رسد، یک قورباغه روی یک برگ گل سوسن نشسته بود. پروانه گفت:«بخشید شما مرواریدٍ...» ولی قبل ازینکه بتواند بگوید :«...سیاه و درخشانم را ندیدید؟» قورباغه جهید بالا و او را بلعید ، و درسته قورتش داد. و حالا قورباغه آنجا منتظر است... با شیفتگی به رنگین کمان زیبایش فکر می کند.... نمی داند که کجا رفته. نمی داند که کجا رفته.
نوشته شده در ۱٩ دی ۱۳۸٩ساعت ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ توسط ویکا نظرات () |

همان جا بذر رویاهایم را می افشانم

 که تو اینک گام بر می داری,

اهسته گام بردار,که رویاهای مرا لگدمال می کنی.

نوشته شده در ۱٧ دی ۱۳۸٩ساعت ۸:٥٥ ‎ب.ظ توسط ویکا نظرات () |

من از این دنیا چی میخوام ؟

 یک آغـوش ، یک آغـوش ِ امـن ، یک آغـوش ِ امـن که سـر بگذارم روی ِ سینه اش . . .

یک آغـوش ِ امـن که سـر بگذارم روی ِ سینه اش و تـا همیشـه بخـوابـم !

نوشته شده در ۱٧ دی ۱۳۸٩ساعت ۳:٤٢ ‎ب.ظ توسط ویکا نظرات () |

اگر چه نزد شما تشنه ی سخن بودم

 کسی که حرف دلش را نگفت من بودم

 دلم برای خودم تنگ می شود

آری همیشه بی خبر از حال خویشتن بودم

 نشد جواب بگیرم سلام هایم را

 هر آنچه شیفته تر از پی شدن بودم

 چگونه شرح دهم عمق خستگی ها را ؟

 اشاره ای کنم انگار کوهکن بودم

نوشته شده در ۱٧ دی ۱۳۸٩ساعت ٢:٢٢ ‎ب.ظ توسط ویکا نظرات () |

اگر ادم گذاشت اهلیش کنند بفهمی نفهمی خودش را به این خطر انداخته که کارش به گریه کردن بکشد.

 

نوشته شده در ۱٧ دی ۱۳۸٩ساعت ٤:۳٥ ‎ق.ظ توسط ویکا نظرات () |

انگشتت را هرجای نقشه خواستی بگذار فرقی نمی کند تنهایی من عمیق ترین جای جهان است ... و انگشتان تو هیچ وقت به عمق فاجعه پی نخواهند برد

نوشته شده در ۱٧ دی ۱۳۸٩ساعت ٤:۱٠ ‎ق.ظ توسط ویکا نظرات () |