من درم...بگو به من...که دیوار بشنود

خدایا.........از اين همه تنهايي اجازه هست ميان اغوشت پنهان شوم؟

. می‌گویند تنهایی پوست آدم را کلفت می‌کند         عشق دل آدم را نازک می‌کند                    درد آدم را پیر می‌کند‌            ومن امروز کرگدن دل‌نازکی هستم که پیرشده.              

نوشته شده در ٢٢ آذر ۱۳٩۳ساعت ۱٠:٤۱ ‎ب.ظ توسط ویکا نظرات () |

جماعت من دیگه حوصله ندارم..

 

به خوب امید واز بد گله ندارم ....


نوشته شده در ٢ اردیبهشت ۱۳٩۳ساعت ۸:٢٥ ‎ب.ظ توسط ویکا نظرات () |
 
 
گاهی، آدمیزاد است خب.
 
 
 
گاهی، فقط گاهی.
 
گاهی از بود و نبود آدم های اطرافش خسته می شود.
 
گاهی بی دلیل بغض می کند.
 
گاهی بی هوا خاطراتش را می کاود به دنبال
 
رد و نشانی از یک پشت گرمی، یک کوه، یک تکیه گاه.
 
 
یک جفت چشم که فقط ببیند.
 
یک نگاه ساده به گفتن یکی کنار تو هست،
 
یکی تو را می فهمد، یکی هوایت را دارد.
 
گاهی دلش یک راه دور می خواهد در یک جای دور.
 
دور از تمام گذشته و حال و آینده.
 
دور از خودش.
 
 
به معجزه باران شدن یک ابر سیاه، به آرامش داشتن یک او.
 
گاهی چیزهایی که از اختیار آدمی خارج است
 
بی اختیار سرش هوار می شود و کلافه اش می کند.
 
گاهی گم می شود در نداشته ها و نبودن ها و نتوانستن ها.
 
 
صندلی های غبار گرفته پشت میزهای دونفره،
 
زیر درخت های شمال، پای یک رودخانه.
 
گاهی همه چیز را سیاه و سفید می بیند. بیشتر سیاه.
 
و این گاهی ها که گذشت،
 
باز می خندد، حرف می زند، فراموش می کند،
 
سرش را به کار گرم می کند که مثلاً زندگی می کند.
 
 
 
 
نوشته شده در ٢٠ دی ۱۳٩٢ساعت ۸:٥٢ ‎ب.ظ توسط ویکا نظرات () |

"تنهایی"

 شده دانه ی زیر خاک...

قایم شده...

پنجشنبه‌ جمعه آب و نورش می‌دهند...

رشد می‌کند،

 به چشم می‌آید،

 می‌پیچد دور ِ دلم،

 گلویم،

 خفه‌ام می‌کند...

بی‌جانی ِ صبح های شنبه دلیل دارد.

 

نوشته شده در ۱ آذر ۱۳٩٢ساعت ۱٠:٥۸ ‎ب.ظ توسط ویکا نظرات () |

گاهی

آدم دلش تنگ می شود.

برای کسی

یا جایی

یا برای یک چیزی

که شاید هرگز هم اتفاق نیفتاده و یا نبوده.

 

نوشته شده در ۱٢ آبان ۱۳٩٢ساعت ۳:٠۱ ‎ق.ظ توسط ویکا نظرات () |

هر روز به این پای بی خاصیت می گویم

مرا پیش یارم ببر

اما

به محل کارم می رسم

به محل خرید

به محل خواب.

 

 

علیرضا روشن

 

نوشته شده در ۱٤ مهر ۱۳٩٢ساعت ٦:٥٢ ‎ب.ظ توسط ویکا نظرات () |

بعضی وقت ها.....

دلم می خواهد ,خودمان را بزنیم به علی چپ کوچه ها و بعد , ناگهان ببینیم که از

خیابان اصلی

سر درآورده یم !

یک ماشین در بست بگیریم و برویم ته دنیا با هم بشینیم لبه پرتگاهش و

هی پاهایمان را تکان بدهیم

تخمه بشکنیم

و بلند بخندیم......

 

 

نوشته شده در ۱۱ شهریور ۱۳٩٢ساعت ٦:٠٥ ‎ب.ظ توسط ویکا نظرات () |

تا حالا زمان اینجوری برام تکرار نشده بود.

انقدر عجیبه که هنوز تو شوک هستم...

از تاریخ تقویمیش که بگذریم حتی چندمین روز هفته بودنش هم بعد این

همه سال یکی بود.....

فقط مکانش فرق میکنه و

من....

فقط امیدوارم که پایانش فرق کنه و خیلی خیلی بهتر باشه.

نمیتونم بگم اتفاق قبلی خوب یا بد بود.فقط میتونم بگم (یا بهتر بگم

دوست دارم اینجوری بهش نگاه کنم)تجربه بزرگی بود , خیلی بزرگ.


نوشته شده در ٥ امرداد ۱۳٩٢ساعت ٧:٠٢ ‎ب.ظ توسط ویکا نظرات () |

یک عمر در انتظاری تا بیابی آن را که.....

درکت کند....

و تو را همانگونه که هستی بپذیرد .....

و عاقبت درمی یابی که ....

او از همان آغاز خودت بوده ای......

 

نوشته شده در ۱۱ تیر ۱۳٩٢ساعت ٦:٥۸ ‎ب.ظ توسط ویکا نظرات () |

قرنهاست

جستجوگر آدم هستم

تا لذت خوردن یک سیب را با او تجربه کنم

قرنهاست ......!

مشکل از من نیست

......نه من........

نه سیب سرخ

نه شیطان

تو نایاب شدی آدم ....!

نوشته شده در ۱٧ خرداد ۱۳٩٢ساعت ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ توسط ویکا نظرات () |