من درم...بگو به من...که دیوار بشنود

خدایا.........از اين همه تنهايي اجازه هست ميان اغوشت پنهان شوم؟

باز...

 بازم امشب گریه کردم

باز....

 بازم امشب لب مرگ

پای خود را پس کشیدم

مردم از بس نه شینیدم

توو...

 توی این شهر مه آلود

اگه حتی یه نفر بود

همونم دست منو خوند

زد و اون جونمو سوزوند

گناهم...

 بودن و بودن و پاکی

گناهم...

 مثل دیگرون نبودن

اسم من...

 بیگانه عریان

مردم از بس نه شنیدم

 

 

 

نوشته شده در ٢ خرداد ۱۳٩۱ساعت ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ توسط ویکا نظرات () |

من عاشق کتاب خوندنم

.

.

کسی کتاب خوب واسه خوندن سراغ داره؟؟؟؟؟

 .

.

اگه سراغ دارید بگید ...

.

.

شدید به یک کتاب احتیاج دارم.......

 

نوشته شده در ٢٤ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ۱۱:۱۱ ‎ب.ظ توسط ویکا نظرات () |

هیچوقت از آدم ها بت نساز......

چون همه بت ها شکستنی هستن...

اگه ساختی ...

دیگه بعدش فقط مسئله......... زمانه....

یا تو میشکونیشون....

یا خودش خودشو میشکونه...

نوشته شده در ۱٥ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ۱:٠٥ ‎ق.ظ توسط ویکا نظرات () |

دلم سفر می خواهد !

 نه برای رسیدن به جایی !

 فقط بخاطر رفتن !

همین......

 

نوشته شده در ۱٠ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ۱:٠۱ ‎ب.ظ توسط ویکا نظرات () |

دلم واسه کرگدن ها میسوزه

خیلی هم

اخه این طفلی ها اسمشون بد در رفته

همه میگن کرگدن ها پوست کلفت هستن

اما به نظر من

آدم ها از کرگدن ها خیلی خیلی پوست کلف ترن.

 

نوشته شده در ۳۱ فروردین ۱۳٩۱ساعت ۱۱:٤٦ ‎ب.ظ توسط ویکا نظرات () |

گاهی باید بی رحم بود !

نه با دوست

نه با دشمن

بلکه با خودت....

و چه بزرگت میکند

آن سیلی

که خودت می خوابانی توی صورتت....... 

 

 

نوشته شده در ٢۱ فروردین ۱۳٩۱ساعت ٩:٢٥ ‎ب.ظ توسط ویکا نظرات () |

کم کم یاد خواهی گرفت

تفاوت ظریف میان نگهداشتن یک دست و زنجیر کردن یک روح را

 اینکه عشق تکیه کردن نیست

 و رفاقت، اطمینان خاطر؛

  و یاد می‌گیری که بوسه‌ها قرارداد نیستند

  و هدیه‌ها، معنی عهد و پیمان نمی‌دهند.

  کم کم یاد می گیری که حتی نور خورشید هم می‌سوزاند اگر زیاد آفتاب بگیری....

باید باغ ِ خودت را پرورش دهی به جای اینکه منتظر کسی باشی تا برایت گل بیاورد.

یاد می گیری که می توانی تحمل کنی که محکم باشی،

 پای هر خداحافظی یاد می‌گیری که خیلی می‌ارزی.

 

 

سال نو همه مبارک.امیدوارم سال خیلی خوب و شاد و پر از برکتی داشته باشی.

نوشته شده در ٦ فروردین ۱۳٩۱ساعت ۱:٥٦ ‎ق.ظ توسط ویکا نظرات () |

تنها باشی
روز تعطیل باشد
غروب باشد
باران هم ببارد
احساس میکنی
بلاتکلیف ترین آدم دنیا هستی...!!

اینجا زمین است رسم آدم هایش عجیب است!
اینجا گم که مى شوى
به جاى اینکه دنبالت بگردند فراموشت مى کنند ...

به اندازه ی همه" نه " هایی که باید میگفتم و نگفتم ...

امروز باید بگم غلط کردم ...!

 

این روزها کسی از ثابتش استفاده نمیکند ..!

همه اعتباری می خواهند و قابل تعویض!

همراه را عرض میکنم ...

آدم هـــــــا... فـرامـوش نـــمی‌کــــنند ... !! ... فــــــــقط ... دیـــگر ســـــــــــــــــــــاکت می‌شـوند ... هـمین !

 

 

 

نوشته شده در ٢٧ اسفند ۱۳٩٠ساعت ۱۱:٥۳ ‎ب.ظ توسط ویکا نظرات () |

کلا اینروزا بد بهم ریختم...

از دست آدمهایی که خیلی ادعا دارن خسته ام.

اونایی که هر کاری میکنن واسه خودشونه اما بعد منتش رو سر تو میذارن.

یعنی اینطوری که هی بهت میگن بحث منت نیستا اما من برات فلان کردم...من برات بهمان کردم...

 واقعا اگه بحث منت نیست پس چه دلیلی دارن واسه گفتن این حرفا...؟؟؟؟؟؟؟؟ 

یه چیزایی رو هم خوب یاد گرفتم...

اونم این که هیچ وقت ..هیچ وقت...هیچ وقت به کسی زیاد محبت نکنم.

دیگه هم دلم واسه هیچکسی جز خودم نسوزه...

ارزش آدمها رو ببینم و اندازه اون بهاهشون رفتار کنم نه قدر دل خودم.چون هر وقت این کار رو کردم بعدش طرف یه چیزی هم طلبکار شده.

یه آدمهایی هم حتی ارزش جواب دادن ندارن.حتی ارزش ندارن نگاهشون کنی .

حواسم باشه که دوبار از یه آدم ضربه نخورم.چون اونا هیچ وقت عوض نمیشن.ممکنه عوضی بشن اما عوض نه.

و................................

همه اینا رو میدونستم اما امروز یک آدمی که هیچی نبود و هیچی نداشت.که همه چیزشو از من داره.حتی ...حتی کوچکترین چیزا شو  با رفتارش یادم آورد که اونم جز همونهایی که اصلا ارزش نداره.اصلا....

فقط ...فهمیدن بعضی چیزا خیلی گرون هستن...خیلی....

 

نوشته شده در ۱٧ اسفند ۱۳٩٠ساعت ٧:٤۱ ‎ب.ظ توسط ویکا نظرات () |

بعضی وقت ها تو زندگی

 مجبوری جایی وایسی

که سخت ترین جا واسه وایسادن ه.

 

نوشته شده در ٧ اسفند ۱۳٩٠ساعت ٧:٤۳ ‎ب.ظ توسط ویکا نظرات () |